داستانک

  چند روز پیش برای ما مهمان آمد . پسر خاله پدرم با خانم و بچه ها از فرانسه به خانه ما آمدند . دو بچه داشتند . یکی اندازه من و یکی هم دانشجو . فقط پسرخاله پدرم که که ایرانی بود ، فارسی صحبت می کرد . خانم او هم فرانسوی بود و دو فرزندش با وجود این که اسم ایرانی داشتند ، اما بلد نبودند فارسی حرف بزنند . پدرم و پسر خاله اش با هم گرم صحبت می شدند و کسانی که فرانسوی بلد نبودند و آن هایی که ایرانی بلد نبودند مجبور بودند ساکت کنار هم بنشینند . اما من با پسر پسرخاله پدرم که هم سن خودم بود و اسمش سیروس بود خیلی زود دوست شدم . ما در این چند روز مدام با هم بازی می کردیم . از گل یا پوچ گرفته تا فوتبال ، از نقطه بازی گرفته تا شطرنج . روزی که می خواستند بروند من کلی فرانسوی بلد بودم و او کلی فارسی . من به اوگفتم : اوق ووا ، مون امی . (( au revoir mon amiie )) و او گفت : خیلی خوش گذشت . به امید دیدار ... به نظر من ساده ترین و بهترین زبان بین المللی ، " بازی " است .
By |۱۳۹۴-۱۱-۲۴ ۰۳:۰۴:۱۹ +۰۳:۳۰بهمن ۲۴ام, ۱۳۹۴|خبرنامه, داستانک|بدون ديدگاه