داستانک

یک روز به پدر گفتم : کمک می کنی یک لانه برای پرندگان بسازیم؟ پدر گفت : من که وقت ندارم.4a پدر وقتی در خانه است کارهای مهمی دارد که باید انجام دهد مثل روزنامه خواندن، شستن اتومبیل و تماشای تلویزیون. پدربزرگ خندید و گفت : من کمک می کنم. پدربزرگ هم البته کارهای خیلی مهمی دارد که باید انجام دهد: مثل آب دادن به گل ها ، خرید کردن و خواندن شعر. تا پدر بزرگ موافقت کرد ما به سرعت وسایل را آماده کردیم: یک تخته اضافی از انباری، یک اره از همسایه و مقداری میخ و یک چکش. یک روز طول کشید تا لانه درست شد. بعد، آن را توی بالکن در جای مناسبی به دیوار کوبیدیم. تا الان چند ماه می گذرد اما هیچ پرنده ای این لانه حاضر و آماده را انتخاب نکرده است. بعضی وقت ها گنجشک ها و یا قمری ها می آیند و روی آن می نشینند. اما هیچ وقت توی آن نمی روند. من و خواهرم خیلی ناراحتیم، اما پدربزرگ می خندد و می گوید : خیلی طول کشیده تا پرنده ها از ما ترسیده اند. اووه ! ... خیلی طول کشیده تا آنها اعتمادشان را از دست داده اند و من نتیجه می گیرم پس لابد خیلی هم طول می کشد تا دوباره به ما اعتماد کنند! و بعد، از آن روز تا به حال در این فکرم که چگونه می توان به پرنده ها فهماند که این یک لانه است، دام نیست! قفس نیست ، جایی است که می توانند در آن زندگی کنند و آرام بگیرند.
By |۱۳۹۷-۷-۱ ۱۰:۰۵:۲۰ +۰۳:۳۰دی ۹ام, ۱۳۹۴|داستانک|بدون ديدگاه